تبليغاتX
خودت......

خودت......

می دونم که .....!؟ می دونی که ....!؟ می دونه که......!؟

به دنبال آرامش......

ديگر کوه ،نه آن کوه است،

 

چون با رنگی آرام گيرد و با تند بادی قرار؛

 

ديگر آب ،نه آب است ،

 

چون با پيچ و خمی آرام گيرد وبا گردابی قرار ،

 

ديگر درخت، نه درخت است،

 

چون با فصلی آرام گيردو با بارانی قرار.

 

من دل به آن سروده سپرده ام،

 

هرگز هيچ زمانی ،

هيچ حدودی ،

هيچ مکانی،

رويايش را آرام نکند،

ودردش قرار نگيرد .

 

 

                                                                                  شيرکو بيکس

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

نه تو مي ماني و نه اندوه

و نه هيچ يك از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يك رود قسم

و به كوتاهي آن  لحظه شادي كه گذشت

غصه هم خوهد رفت

آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه ي اندوه جامه ي عريان مپوشان هرگز

تو به آيينه

آيينه به تو خيره شده است .

 تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد

 و اگر بغض كني

 آه از آيينه ي دنيا كه چه ها خواهد كرد.

گنجه ي ديروزت پر شد از حسرت اندوه چه حيف

بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش

ظرف اين لحظه وليكن خاليست

ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود

غم كه از راه رسيد در اين خانه بر او باز مكن

تا خدا يك رگ گردن باقيست .

 

 

 

 

((تا خدا مانده به غم وعده ي اين خانه مده .))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

زنبورک
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

ما نمی شناسیمش

يه غريبه ميون ماهاست

خيلي ساكته

هيچي نميگه

ساكت و‌ آروم

گاهي وقتا يه حرفايي ميزنه

يه چيزايي ميگه يا يه كارايي ميكنه

 اما كسي به حرفاش توجهي نميكنه

اصلا اون رو نمي بينن

باز ساكت مي شه

دوست داره هميشه با ما باشه

 آخه اون خيلي تنهاست

واقعا تنهاست

اون كيه ؟

حرف بزنيد ؟! بگين اون كيه؟

ميشناسيدش ؟

نه ما هيچكدوممون نميدونيم كه اون خداست؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

آخرین امید

آخرین امید
 
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد ، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد .
 
اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی اندکش را در آن نگه دارد .
 
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دستش رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد (( خدایا چطور راضی شدی با چنین کاری بکنی ؟ ))
 
صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد ، از خواب پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا نجاتش دهد .
 
مرد خسته از نجات دهندگان پرسید : شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟
 
آنها جواب دادند :(( ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .))
 
 وقتی اوضاع خراب میشود ، ناامید شدن آسان است .
 
پس به یاد داشته باش دفعه دیگر که کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودوهای برخواسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند .
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

پاهای تاول زده

موضوع:  پاهای تاول زده               

تاریخ:   دوشنبه   08/12/1384                                                               The day of the Moon

همه مون ازش عبور می کنیم. گاهی همواره و گاهی پر از سنگلاخ. در عبور ازون گاهی سرعت می گیریم و گاهی حتی عادی هم نمی تونیم راه بریم. گاهی توی پیچ و خمهای اون، راه رفتن رو گم می کنیم.

نیاز به راهنمایی داریم که تو دستاش یه نقشه باشه، یه نقشه ای که با اون بشه راه عبورمون رو پیدا کنیم.

گاهی مسیر رفته رو برمی گردیم، چرا که توش در جست و جوی یه گم کرده ایم اما تنها چیزی که تو این بازگشت نصیبمون میشه اینه که زمان رو از دست می دیم. توی عبور از این جاده باید یه چیز رو به خاطر داشته باشیم و اون اینه که هرچی رو که از دست دادیم، به دنبالش به عقب برنگردیم، بریم جلو. اون گمشده ما یه جایی جلوتر توی این جاده منتظر ماست تا بریم و پیداش کنیم.

توی این جاده، مسافرای دیگه ای هم وجود دارن. این مسافرا بدون حکمت با ما همسفر نشدن. سفر با بعضی از اونها به ما یاد می ده که تو جاده راهزن هم وجود داره. نباید به همه اعتماد کرد. باید محتاط بود. بعضی ازین مسافرا شریک دزد و رفیق قافله اند.

 

اما همسفر بودن با بعضی های دیگه ، بهمون انرژی می ده تا بقیه راه رو طی کنیم.

گاهی اوقات یه همسفر خوب، عشق سفر و ادامه سفر رو تو وجودمون زنده می کنه.

گاهی اوقات به یه همسفر اینقدر خو می گیریم که حضور اون میشه حس بودن ما.

با این همسفر یه عهدی می بندیم، اینکه تا آخر آخر آخر آخر این جاده با هم باشیم.

تو پیچ و خمهای این جاده دست همدیگرو محکم بگیریم تا یه وقت همدیگرو گم نکنیم.

 

اما گاهی وقتا خوب که به همسفرا نگاه می کنم، می بینم بعضی ها، عهدشون رو فراموش می کنن. هنوز به نیمه جاده نرسیدن، از با هم سفر کردن خسته می شن. دلم می گیره. وقتی اینارو می بینم به خودم قول می دم، هیچ موقع، هیچ کاری نکنم که آدما از بودن با من خسته بشن. از اینکه منو به عنوان همسفر انتخاب کردن، پشیمون بشن و...

بعضی از همسفرامون هم کاری به کارمون ندارن. انگار تو یه جاده جدا حرکت می کنن. اما حتی گاهی این همسفرایی که نمی شناسیمشون، می تونن توی جاده، مسیر حرکتمون رو عوض کنن.

همه چی بستگی به خودمون داره، می تونیم توی این جاده تو یه لحظه تصمیمی بگیریم که مسیر حرکتمون رو عوض کنه. این تصمیم هرچند تو یه لحظه گرفته می شه اما می تونه حرکتمون رو توی جاده تحت الشعاع قراربده.می تونی با این تصمیم یه سفر خوب و یا خدای نکرده یه سفر بدی رو رقم بزنی. اون وقت دیگه یه سفر خوب در انتظارت نیست.

اون موقع است که شبا وقتی داری توی این جاده استراحت می کنی، رو به آسمون می کنی و میگی: " ای کاش این سفر زودتر تموم بشه "!!!

 

اما اگه دیدی که همسفرت می تونه عوض بشه، می تونه تغییر کنه، می تونه نقاط ضعفشو از بین ببره، اون وقت دیگه حق نداری یه همسفر دیگه انتخاب کنی. می تونی به همسفرت کمک کنی تا عوض بشه.

می تونی همسفرتو از نو بسازی، حتی می تونی همسفرتو بکوبی و از نو بسازی، بخاطر اینکه خیالت راحت بشه که دیگه این بار محکم ساختیش، و میتونین با خیال راحت، مستحکم و با اقتدار با همسفرت تا انتهای جاده به سلامت برین.

اون وقت دیگه به جای اینکه شبا دعا کنی که زودتر این سفر تموم بشه، از خدا می خوای تا کمک کنه که همسفرت تغییر کنه.

 

گاهی وقتا، به جایی می رسیم که احساس می کنیم دیگه نمی تونیم ادامه بدیم، دیگه نمی تونیم حتی یه قدم دیگه تو جاده زندگی برداریم، حس می کنیم که دیگه پاهای تاول زده ما توی جاده یاریمون نمی کنه و هزارتا احساس دیگه...

اون وقت کافیه به خودمون بیایم، می بینیم وقتی داریم با این افکار و احساسات دست و پنجه نرم می کنیم، کلی از مسیر رو طی کردیم. پس هنوز می تونیم تو جاده حرکت کنیم. شاید آذوقه راهمون تموم شده باشه، شاید توان راه رفتن برامون نمونده باشه، اما یه نیروی عظیمی توی این جاده هست که باز هم ما رو به سمت جلو می کشونه.

 

می دونید که مهم نیست چند سال توی این جاده در حرکتین، مهم اینه که تا حالا توی این جاده چه تجربه هایی رو به دست آوردین و چه درسهایی از سنگلاخ های توی جاده گرفتین و حالا برای ادامه زندگی چه قدر می تونین از این تجربه ها استفاده کنین.

 

توی این جاده باید یاد بگیرین که قهرمانانه وارد عمل بشین. یعنی اگه دیدین که انجام یه کار لازمه، از عواقبش نترسین، اون چه رو که عقل و دلتون حکم می کنه، انجام بدین. به این می گن قهرمانانه زیستن.

توی این جاده می تونی از گرمی هوا شکایت کنی،

می تونی از کوچیکی جاده بنالی،

می تونی عصبانی بشی.

اما حق نداری ظالم باشی، حق نداری بیشتر از حق خودت بخوای.

نباید توی این جاده، درمسیر حرکت بقیه قرار بگیری تا بخوای از حق اونا استفاده کنی.

مطمئن باش تو دنیا به اندازه همه آدما خوشبختی و بدبختی وجود داره.

اگه خوشی یا ناخوشی نصیب یکی بشه، مطمئن باش سهم تو دست نخورده باقی می مونه.

با همه این حرفا جاده زندگی خیلی قشنگه، قشنگ تر از اونی که تصورشو بکنی. (البته اگه هدف داشته باشی)

با همه این حرفا جاده زندگی خیلی قشنگه، قشنگ تر از اونی که تصورشو بکنی. (البته اگه هدف داشته باشی)

با همه این حرفا جاده زندگی خیلی قشنگه، قشنگ تر از اونی که تصورشو بکنی. (البته اگه هدف داشته باشی)

لازم نیست قشنگیشو با چشم ببینی، کافیه حسش کنی، اون وقته که با همه توانی که داری

حتی اگر پاهات تاول زده باشه،

حتی اگر هوا خیلی گرم باشه،

حتی اگر از آسمون سنگ بباره،

حتی اگر روی زمین گدازه داغ جاری باشه،

پا  توی جاده زندگی می ذاری و این قدم رو استوارتر بر می داری.

به امید آنکه، خاک جاده زندگیتون پر از هوای بودن باشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط نرمین  | 

مثل تنها مردن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط نرمین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط نرمین  | 

من همه چی دارم

فن ادبیات، گرامر، نقد و زبانشناسی       Gramer, kritik ve dil ilmi

علم بیان و ساختار و بارت و مارت Bart mart ilim milim                

لوکاچ و موکاچ و سوسور و موسور Sosor mosor lukaç mokaç. 

همه و همه مال تو Hepsi ama hepsi senin                              

لطفا سادگی ات را به من بده Lütfen basit olmanı bana ver         

دنیای من از آن تو!                                  Benim dünyam senin

حداقل دینت را بمن بده              Peki o zaman inancını bana ver

درمزرعه حدس و گمان  Kuşku, tahmin ve zan tarlasından       

صبرم را درو کن                                           Benin sabrımı biç

اما هیجانت را بمن بده.                           Heyecanın bana bırak

مهرم را بگیر،                                                       Sevgimi çal

خشمت را بمن بده.                                          Öfkeni bana ver

نورچشمانم بگیر،                                     Gözümün ışığı senin

گوش شنوایت را بمن بده.            Ama duyan kulakların benim

هوشم ما ل تو                                                     Zekam senin

اما عشقت را بمن بده                         Ne olur aşkını bana ver.

همه و همه مال تو                Her şeyim ama her şeyim senin

آنچه نداری بمن بده                          .Neyin yok, onu bana ver

فکر کن مرا فریب دادی                               Beni aldattığını san

اما سکونت را بمن بده                      Ama sakinliğini bana ver.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط نرمین  | 

Oil
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط نرمین  |